۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

معاون فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم گفت: دانشجويان علاقه مند براي ثبت نام و سفر به سوريه مي توانند به ادارات کل امور فرهنگي دانشگاه هاي محل تحصيل خود مر

معاون وزير علوم گفت: با توجه به افزايش تقاضا براي سفر به سوريه و لغو قانون صدور رواديد، اين وزارتخانه آمادگي دارد همه دانشجويان و استادان را بدون نوبت در قالب کاروان هاي زيارتي به اين کشور اعزام کند. غلامرضا خواجه سروي در مصاحبه با خبرنگار ما افزود: هر سال کاروان هاي متعدد دانشجويي براي زيارت حرم مطهر حضرت زينب (س) و حضرت رقيه (س) به سوريه اعزام مي شوند. معاون فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم تحقيقات و فناوري اضافه کرد: هم اکنون براي سفر ماهيانه بيش از1000دانشجو و استاد به سوريه برنامه ريزي شده است که در صورت افزايش تقاضا، آماده گسترش اين برنامه هستيم. وي افزود: همچنين به همه دانشجويان متقاضي سفر به سوريه وام بلند مدت3ميليون ريالي اعطا مي شود. معاون فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم گفت: دانشجويان علاقه مند براي ثبت نام و سفر به سوريه مي توانند به ادارات کل امور فرهنگي دانشگاه هاي محل تحصيل خود مراجعه کنند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

دانیال


تا حالا شده یادت بره خدا رو شکر کنی؟یا گله کنی از خدا و مشکلاتت رو به رخ خدا بکشی؟می خواهم یادت بیارم که باید خدا رو شکر کنی به خاطر همه داشته ها و نداشته ها به خاطر حداقل اون بدن سالمی که داری


خدایا شکرت
حکایت آقای ِ کوچکـ ِ خانه ما، از هفتم اردیبهشت هشتاد و هشت، آغاز شد. دانیال نام فرزندی است که از همان آغاز در سینه خود دردی پنهان داشت تا آنکه در هفتم شهریور ماه، خیلی اتفاقی گوشی طبیب روی سینه اش رفت و نشانه ای که تا آن روز پنهان بود، عیان شد...اینگونه شد، که «دانیال»، نام بزرگترین امتحان زندگی ما شد، و اینجا مشق درسهایی است که در این امتحان ِ بزرگ، سپری میکنیم...http://mydaniel.blogfa.com/
(اگر دل نازکی داری به وبلاگ بالا سر نزن بعد نگی نگفتی ها!)

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

بازیgame

همه شما دوستان شکلاتی به این بازی دعوتید:
بعد از بازدید با دقت فراوان به ما بگویید به نظر شما ارتباط چهار عکس زیر چیست؟

=========================================







******************************

داستانک(ایمیلی از آخرت)

شما تا حالا فکر کرده اید دنیای آخرت چه شکلی است؟
*****************************************
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:گیرنده : همسر عزیزمموضوع : من رسیدممیدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

پاسخ به گلایه دوستان

سلام خیلی از دوستان شکایت دارند که من کامنت آنها را منتشر نمی کنم خدمت این دسته از دوستان عرض کنم:مشکل از بلاگر است وگرنه من با کسی خصومت ندارم که نظرش را منتشر نکنم با این حال من از این که زحمت کشیده و نظر گذاشته اید تشکر می کنم و خواهش می کنم اط ارسال شدن پیام مطمئن شده و بعد صفحه را ببندید
ممنون.
(آریا نویسنده وبلاگ)

رد پای خدا!

در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سفید است
تا حالا دو جمله با فعل و فاعل یک شکل برایتان معنای متفاوتی داده؟متنی که در زیر نوشته ام دو جمله یک شکل دارد با معنایی متفاوت:
خدا همانی که موقع بی کسی به دادت می رسه
وقتی از زندگی ناراضی هستی و دلت گرفته است وقتی که از مشکلات دیگران خبر نداری فکر می کنی مشکلت بزرگترین و غیر قابل حل ترین مشکل دنیاست وقتی فکر می کنی هیچ کس به فکرت نیست و گوش شنوایی نیست اگر هم هست معنای حرفت برایش قابل فهم نیست وقتی دنیا بر عکس آن چیزی می چرخد که انتظارش را داری وقتی نا امیدی در اعماق قلب ات خانه کرده وقتی ادامه زندگی و نفس کشیدن سخت شده فقط به یک چیز بیاندیش:
خدا همانی که موقع بی کسی به دادت می رسه

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

پشت در بوی مرگ می آید!

دیروز همسایمون فوت کرد,صبح مراسم خاکسپاریش بود یاد خدا افتادم یاد این همه نعمت که خدا به ما داده یاد آن آفرینی که خدا بعد از خلقت ما بر خود گفت یاد روز حساب یاد ترازو یاد سنگینی بدی ها و سبکی خوبی ها یاد دروغ یاد سفسته و مقلته یاد ریا یاد ...
با این چمدون بی اعتبار آیا واقعا اگر به ما تعارف بهشت زده شود ما رویمان می شود برویم بهشت؟روز جزا با همه مراحل و قوانینش به کنار ما خود قضاوت کنیم آیا لیاقت بهشت را داریم؟
شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟
طبعم به گناه کرده عادت,چه کنم؟
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد به خجالت چه کنم؟

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

داستانک هایی برای خدا(قسمت سوم)

از طرف مسجد محل رفته بود امام رضا می خواست دعا کنه از زبون امام رضا خدا رو صدا کنه,از بدبختی هاش بگه از گرفتاریهاش بگه از صمیم قلب اعتقاد داشت شاه کلید حل مشکلاتش در دستان امام رضاست,تا اتوبوس رسید مشهد از گروه جدا شد ,می خواست هر چه زودتر به امام رضا برسه ,در جلوی گنبد طلایی و با صلابت امام رضا و آن گلدسته ها ایستاد سلام داد به صحن باب الحوائج رفت دانه هایی را که آورده بود برای کبوتران با وفا و همیشگی امام ریخت همان زواری که شب و روز افتخارشان کنار امام بودنه,به نزدیکی حرم رسید با خود فکر کرد بهترست اول دو رکعت نماز زیارت و شکر بخواند بعد پیش ضریح برود و گلایه کند نمازش که تمام شد خیلی ارم شده بود آرامشی که تا حالا نداشت پیش ضریح رفت با آنکه می دانست از راه دور هم زیارت قبوله ولی در آن سیل جمعیت عزمش را جزم کرد که دستش به ضریح برسد وقتی احساس کرد دستش به ضریح رسیده سعی کرد حاجاتش را از خدا به واسطه امام بخواهد ,خوب او مستاجر بود و ماه ها بود کرایه خانه عقب افتاده بود,او مادر پیری داشت که باید عمل می شد,شهریه دانشگاه دخترش و هزینه ازدواج پسرش و ...کمی با خود فکر کرد,اینطوری که نمی شود او خدا و امام و آخرت را فراموش کرده بود و فقط یک خواسته داشت آن هم "پول"بود.

مانند ابر بهار گریه می کرد هر چه اعضای خانه از او می پرسیدند چه شده پاسخی نمی داد منتظر بازگشت پدر سنگ صبور همیشگی اش بود تنها وقتی با او صحبت می کرد آرامش می گرفت ,مدت زیادی گذشت تا در باز شد و پدر از در به داخل آمد آخر پدر هر روز قبل از آن که خورشید خانم به بالای کوه ها بیاید و بر شهر بتابد به سر کار می رفت و زمانی به خانه بر می گشت که ساعت ها از خداحافظی شهر و خورشید می گذشت,خود را در بغل پدر رها کرد گریه امانش نمی داد شدت گریه دوباره اوج گرفت,دستان پدر را بر روی گیسوانش احساس کرد و صدای پدر که می گفت :آخر آرام باش تا من بفهمم چه شده"همانطور که از شدت گریه به سختی صحبت می کرد گفت:"هیچی این آخرین امیدم بود آن را هم از دست دادم آخر چرا!مگر من چه کار کرده ام که هیچ کس حاضر نیست به من کار بدهد"پدر تمامی سعی خود را می کرد تا دخترکش را آرام کند:"خواب حالا مگه چی شده دنیا که به آخر نرسیده,اصلا بگو چرا ردت کردند تو که در آزمون قبول شدی و همه شرایط را داشتی؟"دخترک پاسخی داد که دیگر پدر هم نمی تواست او را ساکت کند:"آنها گفتند من دروغ می گویم شاگرد اول دانشگاه بوده ام ,می گفتند تو چطور شاگرد اولی که 5 ساله فارغ التحصیل شده ای!"پدر خوب می دانست پاسخ معادله مطرح شده را,پاسخ همان تصادفی بود که پدر را یک سال خانه نشین کرده بود و دخترک به خاطر پدر و خانواده دانشگاه نرفته بود چون "پول" نداشت.

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

مادر

اگر دلت گرفته و حوصله نداری این داستانک رو نخون,اگر در حق دارت جفا کردی خواهشا این داستانک رو نخون,اگر معنی واژه بی نظیر مادر رو درک نمی کنی این داستانک برای شما نیست,شاید یکی از زیباتزین وبلاگ هایی که من مطالعه می کنم وبلاگ
هوای بارونی باشه همیشه مطالب اش برام خواندنی است حتما دوستان شکلاتی سری به این وبلاگ فوق العاده بزنند.
مادرم امیدوارم من مثل پسرک در داستان نباشم.
******************************************************************
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببرهخیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدمروز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشدروز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!اون هیچ جوابی نداد....حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشتدلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشمسخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برماونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگیاز زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودمتا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن مناون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشووقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدندو من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبرسرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالااون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شدیك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپوربرای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسهولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرمبعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاویهمسایه ها گفتن كه اون مردهولی من حتی یك قطره اشك هم نریختماونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدنای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندمخیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجاولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینموقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفمآخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادیبه عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشمبنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینهبا همه عشق و علاقه من به تومادرت