.jpg)
صندل برای دخترک زیبا بود چون پاشنه بلند بود و او عاشق تق تق صدا خوردنش بود مانند معشوقی که از وصال عشقش در پوست خود نمی گنجد خوشحالی می کرد آخر برای آنکه مادر صندل را بخرد روزها انتظار کشیده بود بارها دختر حرف گوش کنی شده بود و بارها به مادر کمک کرده بود,چون فقط 3 سال داشت مادر با صندل پاشنه دار مخالفت می کرد و برای راضی کردن مادر بارها برای پدر عشوه آمده بود تا پدر را به سراغ مادر فرستاده و از این طریق او را راضی کند از دیروز که صندل را خرید شام که نخورد هیچ تازه موقع خواب صندل را بالای سرش گذاشته و خوابید, و امروز برای اولین بار صندل را به پا کرد و با مادر به خیابان رفت احساس می کرد که شیک ترین دختر شهر است و همه توجه ها به او جذب شده احساس می کرد که مانند سیندرلا شده و با ناز مثل خانم بزرگ ها راه می رفت همه همه اینها تا دم مغازه عروسک فروشی ادامه داشت وقتی چشمش به عروسک زیبایی افتاد که مانند ملکه ها بر روی ویترین مغازه نشسته بود ازقید صندل بیرون آمد و دیگر دنیایش ملکه مغازه عروسک فروشی شدبه فکر این بود که این بار چطور مخ مادر و پدر را بزند.
نویسنده:آریا(نویسنده وبلاگ)