سلام آقایونی که مثل من فکر می کنند واعتقاد دارن ما آقایون هیچ عیب و ایرادی نداریم این داستانک رو فاکتور بگیرن و منتظر داستانک بعدی باشن آخه خودم هم از فمینستی بودن این داستان خندم گرفت (به زودی جبران میکنم)
=============================================
هر بار كه مرا مي ديد ساعتها گريه مي كرد آخرين بار كه به سراغم آمد ديوانه وار ميخنديد !وقتي حالت استفهام را در نگاه من ديد ، با طعنه گفت : تعجب مكن كه چرا مي خندم ، من ديگر آن آدم سابق نيستم ! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي و من هاي هاي گريستم !.. تازه حرفش را تمام كرده بود كه يك قطره اشك سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت ! بنا بود گريه نكني . پس اين قطره اشك چيست ؟! اشك را با دست پاك كرد و فيلسوفانه گفت : اين ؟ قطره ، اشك نيست ! نقطه است ! ميفهمي ؟ (نقطه) ! اين آخرين نقطه ايست كه به آخرين جمله آخرين فصل كتاب ايمانم ، به عشق مردان ، گذاشتم ! من ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم !.. جز.. به يكپارچگيشان در نامردي !..